کوه‏ها با هم‏اند و تنهایند

                                        هم چو ما، با همانِ تنهایان          

تنگ گلو ( ابتدای حصارچال ) مش عین اله 


همیار و رهروی دل خسته‏ی علم‏کوه و تخت‏سلیمان، مش عیـن الـه ربیـع‏پـور، برای همیشه از میانمان رفت و طنین صدای رسا و دلنشینش بر بلندای سرچال و علم‏چال و گستره‏ی حصارچال جاودانه شد.

همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می‏افتد ...

ولی این بار اتفاق افتاد آنچه را که آرزویش را داشت. مرگی اینچنین، قبل از آنکه خانه نشین شود...

پیرمرد 79 ساله‏ای که در سحرگاهان 6 مرداد 1311 در رودبارک، دیده به جهان گشود و در شامگاه 8 دی ماه 89 و قبل از آنکه خستگی یک روز کار پر مشقت هیزم شکنی را از تن بزداید بر اثر سکته‏ی مغزی دیده از جهان فرو بست و قلب همه‏ی کوه‏نوردان و دوستداران خویش را آکنده از غم و اندوه نمود. او کارش را از ابتدای جوانی، با هیزم شکنی آغاز کرد و  بیش از 30 سال همیار کوه‏نوردان بود. سالیان زیادی در منطقه علم‏کوه و تخت‏سلیمان به فعالیت پرداخت. در بیشتر عملیات امداد و نجات، پاکسازی منطقه و بازسازی پناهگاه‏ها و مسیرهای کوهستانی (منطقه علم‏کوه) تلاش  مستمری داشت.

دلبستگی شدیدی به همسرش داشت و با وجود گذشت 8 سال هنوز هم داغدارش بود و در فراقش می‏گریست و یاد و خاطره‏اش را در دل زنده نگه می‏داشت.

ای دریغ از پای بی پاپوش من!

درد بسیار و لب خاموش من!

شب سیاه و سرد و ناپیدا سحر     

راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر

با تن فرسوده، پای ریش ریش      

خستگان بردم بسی بر دوش خویش

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت

      لاجرم راه ام همه در شب گذشت

من که‏ ام جز پایداری، جز گریز      

جز لبی خندان و چشمی اشک ریز

یاران دیرینه‏اش نوشتند :

حسن نجاریان :

یادش سبز عین اله، ای کاش عکسی از دستان قاچ قاچ شده اش داشتم، تا می شد بار دیگر بر عمق ترک های عمیقش بوسه زد و رد طناب پلاستیکی را روی آن لمس کرد. و بیش  از ده‏ها کروکی دیواره رویش ترسیم، از پنج یازده ... اند گرفته تا آ دو و... و شاید می شد چند میکرو کیل در آن جای داد. بدرود ای یادگار علم‏کوه و حصار چال طنین آوای دلنشینت در دل سردآبرود طنین انداز باد.

عباس محمدی :

در شهریور 1387 فرصتی دست داد تا یک بار دیگر با او در مسیر سرچال هم پا شوم که او را همچنان قبراق و سرحال دیدم؛ از همسر درگذشته اش به نیکی یاد می کرد و می گفت که خانه اش را با یاد او دوست می دارد. حکایتی تعریف کرد و شعری طولانی خواند، و پیدا بود که ذهنی هشیار و سالم دارد. پس از آن، در بعد از ظهر پرخاطره ی ١٨ مهر ١٣٨٧، انجمن کوه نوردان ایران در همایش نکوداشت راهنمایان پیش کسوت علم کوه، در حسن کیف از او در کنار  صفر نقوی، رسول نقوی، علی محمد فرضی، و علیدوست فرضی تقدیر کرد.

رضا زارعی :

نیمه های شب راه می افتاد تا موقع طلوع خورشید کوهنوردا از پشت وانت بهش برسن و بارهاشون رو به بالا برسونه. با همه دَم خور بود و خنده های بلندش از ذهنها محو نخواهد شد. اما امروز با خوندن وبلاگها(+++++++) و دیدن خاطرات عین اله با خودم فکر میکردم برای اینکه توی دلها جا بگیریم دلیلی نداره دنبال صعودهای شاخص باشیم، کافیه آدم خوبی باشیم و عاشق کوهها. حالا اگر باربر علم کوه هم باشیم همه ازمون یاد میکنن. درست مثل مش عین اله.

علی پارسایی :

عين اله اسم پير مرد مهربوني است که در رودبارک زندگي مي کنه . روزگار زندگي اون از چوب بري مي گذرد. تقريبا تمام کوهنورداني که به علم کوه رفته اند اونو مي شناسند. عين اله هيچوقت از کسي چيزي به دل نمي گيره. انتظاري هم از کسي نداره. عين اله منطق قشنگي داره مي گه به کوه ها که نگاه کني چشم انداز هزار رنگ دارن مثل زندگي . گول هيچکدومشون رو نبايد خورد و غافل شد ازراه جلو پا . حواست را خوب جمع نکني مي افتي ته دره .لذت بردن از قشنگي ها را بزار وقتي نشستي و داري چايي مي خوري.

عين اله دل نگران همه کوه نوردها است . چه اونايي که اذيتش کردند چه اونايي که باهاش خوبند . نمي دونم چرا آلان اين قدر ياد اون افتادم . شايد دلم هواي ديدن يک آدم صاف و ساده و بي شيله پيله را کرده. 

عمو عين اله کجايي ؟ 
                                         بيا يه چايي با هم بخوريم ..

 

خدا حافظ مش عیـن الـه