پرواز عاشقانه شیرزن کوهنوردی ایران لیلا اسفندیاری
پرواز عاشقانه شیرزن کوهنوردی ایران لیلا اسفندیاری

لیلا برای آخرین بار از چادرش بیرون می آید تا نمایی از قله رو ببیند.فردا روز حمله است.ماه در آسمان پر از نوراست و ستاره ای که چشمک زنان همچون خطی نورانی به سمت زمین می آید.لیلا امشب بر خلاف شب های دیگر کمی بی تاب است و دلش می خواهد که هر چه زودتر به لحظه موعود برسد.شب هنگام در فکرش یاد همه بچه ها هست.دوستانش آنهایی که برای بدرقه آمدند.مادرش که در این دنیا از همه بیشتر دوستش دارد.
لحظه وداع با مادر را به یادش می آورد که سرش را روی شانه هایش گذاشته بود و با عشق مادرانه خودش از او می خواست که مواظب خودش باشد و لیلا قول داد که برمی گردد....
اشک در چشمان مادر همچون حوضی پر از آب بود که لبریز می شد و پهن می گشت بر روی همچو ماهش.لیلا دست های مادر را بوسید.
و حالا در کمپ چهار او به دنبال کودکی هایش می گشت.روزی که به دنیا آمد و پدر و مادرش نامش را لیلا گذاشتند.کم کم راه رفتن را آموختنش و حرف زدن را و باز اولین کلمه ای که لیلا گفت مادر.
شب هوا بسیار سرد شد و لیلا سعی می کرد چشمانش را بر هم بگذارد تا شاید خوابش ببرد.و اینبار به خواب رفت.در خواب دید که روی قله ایستاده و یک نفر از آن بالا صدایش می کند.لیلا لیلا...
لیلا لبخند می زند و می گوید من حاضرم.صبح خیلی زود بی اعتنا به خواب دیشب خود آماده رفتن می شود.کرامپون هایش را می بندد و به همراه شرپایش به سمت قله حرکت می کند.در دل امید صعود دارد و لحظه ها را می شمارد تا به آرزویش برسد.
اینجا 7800 متر است و کم کم به مسیر دشوار زیر قله می رسند.لیلا با همان لبخند های همیشگی اش که حاصل آرامشی است درونی بی اعتنا به باد و بوران بالا می رود.
لیلا نانگاپاربات یادت هست در کنار کاظم و سهند و حسن و بقیه بچه های تیم.تو اولین بودی پس می توانی دختر..لیلا تلاشت بر روی کی 2 که فقط به خاطر شرایط آب و هوایی بد نتوانستی ادامه مسیر بدهی...سرسخت ترین قله دنیا در کنار سرسخت ترینی دیگر چه دوستان خوبی شدید با هم.کی 2 هنوز هم منتظرت هست!یادت هست که خودت به او گفتی بر می گردی....
لیلا یادت هست که برای دو سفر فبلیت به پاکستان چقدر این طرف و آن طرف رفته بودی.چقدر تلاش کردی.اینک زمانش فرا رسیده .تو می توانی لیلا...
خنده ظاهر چو بینی اشک پنهانم ببین
تن به صد پیرایه دیدی؟مستی جانم ببین
لیلا گاشربروم 2 سیزدهمین قله دنیا همچون دیواره درخشانی بر فراز 8035 متر تو را می خواند.گوش کن...صدای زوزه باد تو را می خواند.
صدای بهمن مهیبی که توجه شرپای لیلا را به خود جلب کرد شنیده شد و لیلا انگار نشنید این صدا را.لیلا یاد صعود دره یخار افتاد.لیلا یادت هست جدا شدن سنگ های بزرگ و صدای مهیبی که ایجاد می شد و دلهره ای که در هر بار به سراغت می آمد.اما توانستی ...
کم کم به قله نزدیک می شود.لیلا به ناگاه یاد ویکتوریا و امیر می افتد.حالا!اینجا!
لیلا یادت هست پرو-چاه 18 و غمی که آن روز بر دلت نشت و اشکی که بر چشمانت حلقه کرد.شمع هایی که روشن کردی برای یاد بود دوستانت.لیلا احساست را به هنگامه فرود چاه 18 هیچکس نفهمید...
لیلا اشک هایی که برای سامان ریختی و رنجی که بر دل خریدی هیچکس نفهمید.لیلا شبی خوابی دیده بودی و با سامان صحبت کرده بودی و او گفته بود که اینجا در هیمالیا در کنار دوستانش آرام گرفته...
مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
نزدیک سنگ قله لیلا که دیگر قلبش مال خودش نیست بلکه برای همه دوستان و یاران وفادارش هبه شده چیزی می گوید که من نمی فهمم و پا بر پهنه پاک گاشربروم می گذارد و حال اینجا برایش خاک وطنش را تداعی می کند.می نشیند تا عکسی بگیرد و یاد می آورد آنهایی که روزی در کنارش بودن و حالا نیستد.
به گاشر بروم می گوید که ما نیز دماوندی داریم که گاشربروممان است و حال خاطرات صعود های مکررش به دماوند برایش زنده می شود.
باید خیلی سریع به طرف پایین حرکت کنند این را شرپایش به او گوشزد می کند.لیلا با کی 4 وداع می کند و از شیب یخی زیر قله را در پیش می گیرد.از شادی در پوستش نبود و یاد حرف دوستش منیره افتاد :"لیلا سلامتی و زندگیت مهمتر از صعودته" و بعد خاطراتش با منیره زنده شد.
سال 85-علم کوه-لهستانیای 52 – و هزار نکته و خاطره باریک تر از مویی که لیلا همین طور از جلوی ذهنش می گذشت...
اما در یک لحظه لیلا سر خورد و به سمت پایین پرت شد.300 متر!
چند دقیقه بعد احساس سبکباری کرد و بلند شد دور و برش را نگاه کرد.شرپایش و چند نفر دیگر آنجا جمع شده بودند.جلوتر رفت تا بیند چه خبر است...
لیلا تن بی جانش رادید.لبهای سرد و سیاهش را دست های یخزده و بی حرکتش را.چند قدم عقبتر آمد.کلنگش را دید که آنطرف تر افتاده بود.لیلا بی حرکت ایستاد و صحنه را تماشا می کرد که صدای خنده و شادی را از دور شنید.انگار تیمی در حال آمدن به این طرف بودند.چشمهایش را کوچک کرد تا ببیندشان...
خدای من نفر جلویی محمد است محمد اوراز پشت سرش داوود خادم .آن یکی هم مقبل است.لیلا خوشحال می شود و به استفبالشان می رود.سامان هم اینجاست باورش نمی شود.
سامان را که می بیند اشکهایش سرازیر می شود.مهدی اعتماد فر و عیسی هم کمی بعدتر به آنها می رسند.محمد از لیلا می خواهد تا برای رفتن همراه آنان آماده شود.لیلا بی آنکه سوالی بپرسد پشت سرشان حرکت می کند.صدای محمد می آید که می گوید خوش آمدی لیلا.خوش آمدی....
مجید ربیع پور